تقدیم به دوستان...
بیستون بود و تمنّای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شیرین»،
تیشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی «فرهاد»: افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی «شیرین»: فریاد.
کار «شیرین» به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است.
رمز شیرینی این قصّه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی نهایت زیباست:
آن که آموخت به ما درس محبّت می خواست:
جان، چراغان کنی از عشقٍ کسی
به امیدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بُودَت هر نفسی.
به وصالی برسی یا نرسی!
!!!!یه چند تایی تو ادامه مطلب هست اگه مایلین ببینین !!!!
ادامه مطلب

